تبليغاتX
انتظار
 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 1:9 |
 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 1:6 |
 

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
که فراموش کنم

(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 1:3 |

وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.مثل تنها مردن است.

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 0:40 |

چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟
ابرهای همه غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!

( دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 0:38 |

ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.
با آسمان آشنا شو،
با ستارگان انس بگیر،
با آن ها معاشرت کن!
با ماه، رفیق شو،
با آسمان شب ها خو بگیر،
آن جا وطن ماست،
سرزمین آزادی ماست،
میعادگاه آزاد ماست.
من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،
در عمق تیره هر شب،
در هر طلوع، در هر غروب،
چشم به راه آمدن تو ام.
بیا، هر شب بیا!
از ستاره ها نشان مرا بپرس،
از مهتاب سراغ مرا بگیر،
از سکوت کهکشان ها
زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!
بیا، هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم.
در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.
در پس هر ستاره پنهانم.
در پس پرده هر ابر، در کمینم.
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم
بیا، خورشید که رفت.
بیا، شب را تنها ممان.
تاریکی را بی من ممان.
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،
با دیو شب تنها نمانی.
دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،
خطرناک است،
وحشتناک است.
پرنده معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن،
از روی خاک برخیز،
این خرابه غم زده را ترک کن!
    
 
  (  دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 0:33 |


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:44 |
روزی از کوچه ای می گذشتم . جوانی را دیدم که در سایه ی دیواری کهنه آرمیده و با خود نجوا می کند. بچه ها دور او جمع اند و مسخره اش می کنند. صدای (دیوانه  دیوانه )گفتن بچه ها تا چندین متر آن طرف تر هم به گوش می رسد . از پیری پرسیدم که او را چه شده است که چنین زار و ملول این گوشه در خود پیچیده است؟

او جواب داد :( جنون عشق) . خنده ای کردم و گفتم : انسان باید دیوانه باشد که  عاشق شود تا کارش به جنون بکشد.

امروز جوانی را می بینم که شباهت زیادی به من دارد. با چهره ای تکیده  ُ قامتی خمیده و حالتی افسرده کنار یک دیوار کاهگلی کهنه  و قدیمی  نقش هایی مبهم  بر خاک پیاده می کند . اسم هایی را می نویسد و پاک می کند و میتوان به وضوح دید که خود را برای دیگری تباه می کند . اثری از بچه ها نیست ولی کمی آن طرف تر پیری آرام و بی صدا می گوید: جنون عشق

با خود می گویم که انسان باید دیوانه باشد  که عاشق نشود و عاشق باید بمیرد اگر کارش به جنون نکشد.

+ نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 23:18 |
غم هایم جمع می شوند روی هم و کاسه ی صبر سینه ثانیه ها را لبریز می کنند . در این هنگام  تنها ترانه ی صدای توست  که با ساز  لحظه های من در می آمیزد. و مرا تا انتهای آسمان شور می برد.
+ نوشته شده توسط مهسا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 22:58 |
شاید آن روز که سهراب نوشت (تاشقایق هست زندگی باید کرد ) خبر از دل پردرد گل یاس نداشت . باید اینجور نوشت :هر گلی هم باشی چه شقایق ُ چه پیچک و چه یاس زندگی اجبارست.

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 1:3 |


Powered By
BLOGFA.COM